ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

44

قصص الانبياء ( فارسى )

و بديدى تا آنگاه كه ده ساله شد و آن حال و روزگارها « 1 » برگشت و كشتن فرزندان بگذشت . پس مادر بيامد و ابرهيم را برگرفت و به شهر برد و پدر را از حال او آگاه كرد . و بروايتى ديگر همچنان در آن غار مىبود تا هژده سال برآمد . ملك تعالى او را مىپرورد و بدين مدت ندانست كى از غار بيرون بايد آمد . آنگاه كه بيرون شد وقت نماز شام ستارهء ديد و قصهء آن آمده است باخبار ، كچون دوازده « 2 » ساله شد مادرش نزديك او آمد . ابراهيم گفت اى مادر خداوند من كيست ؟ گفتم منم . گفت خداوند تو كيست ؟ گفت پدرت . گفت پدرم هست ؟ گفت هست . گفت خداوند پدرم كيست ؟ گفت نمرود . گفت خداوند نمرود كيست ؟ گفت او را خداوند نيست كه او خداوند خداوندانست . ابرهيم گفت اى مادر ترا نادان يافتم . اين چنين شايد بود ؟ ! آنگاه مادرش بيامد و پدرش را خبر كرد و گفت پسر را پنهان كرده بودم چندين سال ، و حال بگفت . پدرش برفت و ابرهيم را بديد ، شاد شد ، خواست بشهرش برد ، ابرهيم چنان كه از مادرش پرسيده بود ] b 02 [ باز پرسيد كه خداوند من كيست ؟ گفت مادرت . گفت خداوند مادرم كيست ؟ گفت منم . گفت خداوند تو كيست ؟ گفت نمرود . گفت خداوند نمرود كيست ؟ پدرش گفت خاموش كه او خداوند همگنان است . ابرهيم گفت من اين نپذيرم . آزر گفت مادر ابراهيم را ، كه اين پسر را اينجا بگذار كه اگر بشهرش بريم ما را در بلاى « 3 » افكند . او را بگذاشتند و برفتند . و چند سال ديگر در آن غار بماند . تا روزى انديشه كرد كه من اينجا چه كنم ، بروم و خداى خود را طلب

--> ( 1 ) - روزگار ( 2 ) - دوانزده ( 3 ) - در بلايى